حدیث 5567
5567- 3-[1] وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أصْحابِنا عَنْ سَهْلِ بْنِ زیادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأشْعَری عَنِ ابْنِ الْقَدّاحِ عَنْ أبیعَبْدِاللهِ ع أنَّ النَّبی ص تَخَتَّمَ فی یسارِهِ بِخاتَمٍ مِنْ ذَهَبٍ ثُمَّ خَرَجَ عَلَی النّاسِ فَطَفِقَ [النّاسُ][2] ینْظُرونَ إلَیهِ فَوَضَعَ یدَهُ الْیمْنَی عَلَی خِنْصِرِهِ الْیسْرَی حَتَّی رَجَعَ إلَی الْبَیتِ فَرَمَی بِهِ فَما لَبِسَهُ.
أقولُ: هَذا مَحْمولٌ إمّا عَلَی النَّسْخِ لِما فی آخِرِهِ أوْ عَلَی کَوْنِهِ مُخْتَصّاً بِهِ وَ لِذَلِکَ کَتَمَهُ لِئَلّا یقْتَدَی بِهِ
وَ عَنْهُمْ عَنْ أحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشّاءِ عَنِ الْمُثَنَّی عَنْ حاتِمِ بْنِ إسْماعیلَ عَنْ أبیعَبْدِاللهِ ع مِثْلَهُ[3].
——————————
[1]– الکافی 6- 476- 9.
[2]– أثبتناه من المصدر. و طفق- جعل. مجمع البحرین 5- 207.
[3]– الکافی 6- 476- 9.
طریق این حدیث به معصوم علیهالسلام معتبر درجه دو است.
ثقةالاسلام الکلینی این حدیث را به دو طریق روایت کرده است.
1. از عدة من اصحابنا از سهل بن زیاد از جعفر بن محمد بن عبیدالله الاشعری از عبدالله بن میمون القداح
2. از عدة من اصحابنا از احمد بن محمد که یا ابن خالد البرقی است، یا ابن عیسی الاشعری از حسن بن علی الوشاء از مثنی بن ولید از حاتم بن اسماعیل
که طریق اول به واسطه سهل بن زیاد معتبر نیست، اما در طریق دوم، همه از ثقات درجه یک هستند، مگر حاتم بن سلیمان که از ثقات درجه دو است و احمد البرقی که از ثقات مشروط است که البته مشکلی در این جا ایجاد نمیکند.
* * *
علامه مجلسی: ضعیف علی المشهور و سند الثانی ضعیف (مر).
این حدیث بر ما مبنای معتبر درجه دو است و هر کس آن را معتبر بداند، به صورت واضحی فهم روایات طلا را مشخص میکند.
حتی برای بعضی از اعاظم که سهل بن زیاد را توثیق میکنند، این روایت موثقه است و معتبر.
در این حدیث آمده است که نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآله، انگشتری از طلا دست چپشان کرده بودند و بر مردم وارد شدند. مردم شروع کردند به نگاه کردن به ایشان. پس ایشان دست راستشان را روی انگشت کوچک چپشان گذاشتند و به خانه برگشتند و آن را در آوردند و نپوشیدند.
«فَطَفِقَ» یعنی شروع کردند و «فَطَفِقَ یَنْظُرونَ»، یعنی شروع کردند به نگاه کرند. «خِنْضِر» هم به معنای انگشت کوچک است، لذا معلوم میشود ایشان انگشتر را به انگشت کوچک دست چپ کرده بودند، لذا احتمالا انگشتر خیلی بزرگی هم نبوده است.
قبل از اینکه مطالب خودم را عرض کنم، ببینیم مرحوم شیخ حر چه فرمودهاند. ایشان دو محمل برای این حدیث حدس زدهاند. اول اینکه شاید از باب نسخ باشد. یعنی ابتدا ایرادی نداشته و بعد بلااشکال بودن آن نسخ شده است و ممنوع شده، قرینه این امکان را هم آخر حدیث میدانند و احتمال دومی که ایشان مطرح میکنند، این است که این حکم مختص به ایشان بوده و به همین جهت آن را پنهان کردند تا کسی به ایشان اقتدا نکند. یاد شعر سعدی افتادم که در گلستان آورده است؛ «اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی – بر آورند غلامان او درخت از بیخ». اگر نبی مکرم کاری انجام دهد، ممکن است مردم با هوای کار ایشان، کارهای شدیدتری انجام دهند. پیامبر یک انگشتر طلای به انگشت کوچکشان انداخته است و همین بهانهای شود که مردمان انگشترهای آنچنانی دست کنند. محمل دومی که شیخ حر فرمودند، مرا یاد این ماجرا انداخت.
اگر به متن حدیث توجه کنیم، میبینیم ایشان انگشتر طلا به دست کردند، پس تا اینجا تختم بالذهب اشکالی نداشته است، و الا نبی مکرم این کار را انجام نمیدادند، تا به خاطر نگاه مردم از آن خودداری کنند. بعد میبینیم که ایشان به جهت اینکه این کار توجه مردم را جلب کرد، مکره شدند و فقط آن را با دست پوشاندند، حتی در هم نیاورند و وقتی به خانه رسیدند، آن را از دست خارج کردند و دیگر استفاده نکردند. میبینیم که هیچ نشانی از تحریم در این متن نیست، یعنی نَه آیهای نازل شده است و نَه نشانی از حالت وحی غیر قرآنی بر ایشان هست، بلکه اتفاقا در نیاوردن انگشتر تا خانه، نشان میدهد حرمتی در کار نبوده است و الا باید بلافاصله از امر حرام دوری میکردند. به نظر من به وضوح از این روایت معلوم میشود که کراهت ایشان از این موضوع، به جهت نگاه مردم بوده است. به تعبیر بنده، مردم انتظار نداشتند که نشانی از اشرافیت، ولو در حد همین انگشتر انگشت کوچک، در ایشان ببینند و نبی مکرم هم که متوجه این موضوع شدند، آن را پوشاندند تا هم مطابق سیره خود که سادهزیستی و پرهیز از اشرافیت است، عمل کنند و هم این اتفاق بهانهای برای تقلید دیگران و به تعبیر شیخ حر، «لِئَلّا یقْتَدَی بِهِ» نشود. بعد هم دیگر این کار را نکردند.
خلاصه اینکه، نَه تنها هیچ ممنوعیتی برای طلا، بما هو طلا، از این روایت معلوم نمیشود، بلکه معلوم میشود استفاده از انگشتر طلا، یا زیورآلات طلا، فینفسه حرام نیست، بلکه نشان اشرافیت و بلکه تبرج است که مطابق سیره ایشان نیست و این همان چیزی است که به امیر مؤمنان علیهالسلام هم توصیه کردهاند. لذا همه همه مؤمنان که میخواهند پیرو ایشان باشند، پسندیده است از هر چیزی که نشان اشرافیت و تبرج است، خودداری کنند، میخواهد طلا باشد، یا هر چیز دیگری، اما اگر طلایی استفاده کند که عادی باشد، نشان اشرافیت و تبرج نباشد، مشکلی نیست.
یکی از بزرگواران فرمودند که مگر میشود پیامبر، چنین خطایی کنند؟ پاسخ بنده هم این بود که پیامبر خطایی نکردند. نَه فعل حرام انجام دادند، نَه قصد اشرافیت داشتند و نَه تبرج. شاید این مردم بودند که جنبه دیدن همین مقدار را هم نداشتند. پس ایراد از مردم بوده است و نَه پیامبر. حالا اگر کسی قائل به علم مطلق ایشان باشد، ممکن است بگوید که پیامبر باید میدانستند و اصلا چنین کاری نمیکردند. بله، اگر کسی قائل به این حد علم برای ایشان باشد، شاید بتواند بگوید که این قرینهای است بر جعلی بودن این روایت و حالا باید ببیند از بین پنج نفر عدة من اصحابنا، سهل بن زیاد، جعفر بن محمد بن عبیدالله الاشعری، عبدالله بن میمون القداح و حتی خود ثقةالاسلام الکلینی، کدام یک چنین خباثتی داشتهاند که چنین چیزی را به ایشان نسبت دهد. اگر این فرد را در بین این افراد شناسایی که طبیعتا به هیچ روایت دیگر چنین فرد خبیث یا حداقل بیدقتی نمیتواند اعتماد کند، اما اگر شناسایی نکرد، علم اجمالی محصوره دارد که یکی از این افراد، چنین نسبت ناروایی به نبی اسلام داده است و آن وقت ناچار است که به نتیجه علم اجمالی محصوره خود عمل کند که برای خیلیها، نتیجهاش تضعیف همه این افراد و نتیجه این هم عدم اعتماد به همه روایاتی میشو که اینها در سند آن قرار دارند. یعنی غیر معتبر شدن هزاران روایت. این بحث مفصلی که شاید روزی، دوباره آن را مطرح کنیم، تا مفصل بحث کنیم.