حدیث 1209

1209- 3-[1] وَ عَنْ عَلی بْنِ إبْراهیمَ عَنْ أبیهِ عَنْ حَمّادِ بْنِ عیسَی عَنْ إبْراهیمَ بْنِ عُثْمانَ عَنْ سُلَیمِ بْنِ قَیسٍ الْهِلالی قالَ: خَطَبَ أمیرُالْمُؤْمِنینَ ع فَقالَ قَدْ عَمِلَتِ الْوُلاةُ قَبْلی أعْمالاً خالَفوا فیها رَسولَ اللهِ ص مُتَعَمِّدینَ لِخِلافِهِ وَ لَوْ حَمَلْتُ النّاسَ عَلَی تَرْکِها لَتَفَرَّقَ عَنّی جُنْدی أ رَأیتُمْ لَوْ أمَرْتُ بِمَقامِ إبْراهیمَ- فَرَدَدْتُهُ إلَی الْمَوْضِعِ الَّذی کانَ فیهِ إلَی أنْ قالَ وَ حَرَّمْتُ الْمَسْحَ عَلَی الْخُفَّینِ وَ حَدَدْتُ عَلَی النَّبیذِ وَ أمَرْتُ بِإحْلالِ الْمُتْعَتَینِ وَ أمَرْتُ بِالتَّکْبیرِ عَلَی الْجَنائِزِ خَمْسَ تَکْبیراتٍ وَ ألْزَمْتُ النّاسَ الْجَهْرَ بِبِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحیمِ إلَی أنْ قالَ إذاً لَتَفَرَّقوا عَنّی الْحَدیثَ.
——————————
[1]– الکافی 8- 58- 21 الحدیث طویل تاتی قطعة منه فی الحدیث 4 من الباب 10 من أبواب نافلة شهر رمضان.

طریق این حدیث به معصوم علیه‌السلام معتبر درجه یک است.
ثقةالاسلام الکلینی این حدیث را از علی بن ابراهیم القمی از پدرش از حماد بن عیسی از ابوایوب، ابراهیم بن عثمان الخزاز از ابان بن ابی‌عیاش که احتمالا این‌جا از قلم افتاده است، از سلیم بن قیس الهلالی روایت کرده است که همه از ثقات درجه یک هستند.
اگر بپذیریم بین ابراهیم بن عثمان و سلیم بن قیس، ابان بن ابی‌عیاش، یا فرد ثقه دیگری هست، این حدیث، سند این حدیث معتبر می‌شود، اما اگر نتوانیم چنین چیزی را بپذیریم، حدیث مرسل و غیر معتبر می‌شود. با توجه به این‌که در بعضی نسخ، از جمله نسخه علامه مجلسی، ابان بن تغلب ثبت شده است، قاعدتا او در این بین هست و سند حدیث، معتبر درجه یک است.

ابتدا نکته‌ای را درباره واژه «خطب» و مشتقات آن عرض کنم. مشتقات «خطب»، کاربردهای مختلفی دارد که ما فعلا به مواردی مانند باب نکاح و این‌ها کاری نداریم.در این دست احادیث که «خطب» را به نوعی به معنای سخنرانی می‌گیرند، گاهی اوقات موجب بدفهمی می‌شود، گویی فرد در مقابل جمعی زیاد و به طور علنی و عمومی سخنانی را بیان کرده است، در حالی که همیشه چنین نیست. «خطب» در این دست موارد که در نهج‌البلاغه هم زیاد می‌بینیم، نوعی سخن گفتن یک طرفه، یا عبارتی مونولوگی است. یعنی یک نفر، برای عده‌ای کم یا زیاد، در جمعی بسته یا باز و عمومی مطالبش را بیان می‌کند. البته ممکن است این خطبه‌ها، ویژگی‌هایی دیگری هم داشته باشد که فعلا به آن کاری نداریم. آن‌چه این جا می‌خواهم عرض کنم این‌که اگر مثلا بنده، در یک محفل خصوصی بنشینم و برای چند نفر از دوستان، شروع کنم به درد و دل و آن‌ها هم صرفا شنونده باشند، من دارم برای آن‌ها خطبه می‌کنم. خلاصه این‌که «خطب» در عربی، ممکن است برای عده زیادی باشد یا برای عده کمی. ممکن است مخاطبان از افراد خاص باشند، یا از عموم، ممکن است در مجلسی خصوصی باشد یا عمومی و قس علی هذا.
رجال سند این حدیث، همه ثقه درجه یک هستند، تنها نکته‌ای که می‌ماند این‌که آیا انتساب روضه الکافی که این حدیث در آن است، به ثقةالاسلام الکلینی معتبر هست، یا خیر. مطالب زیادی در این مورد، به موافقت یا مخالفت وجود دارد که من نتوانستم به جمع‌بندی قطعی برسم، لذا به اهل فنی که به آن‌ها اعتماد دارم مراجعه کردم و فعلا این انتساب را پذیرفتم.
نظر بنده را که درباره سلیم و کتاب او می‌دانید. خودش ثقه و از سلف صالح شیعه است، اما کتابی که به نام او به دست ما رسیده است، انتسابش به او معتبر نیست. خوش‌بختانه این روایت به طریق معتبر به دست ما رسیده است و چه در کتاب او باشد و چه نباشد، برای ما معتبر است.
حالا روایت چه می‌گوید؟ می‌گوید که امیر مؤمنان علیه‌السلام در جمعی صحبت کردند و ضمن آن فرمودند که والیان قبل از من اعمالی انجام دادند که عامدانه در آن مخالفت با رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله بود و اگر من مردم را به ترک آن وادار می‌کردم، لشگرم از من متفرق می‌شد. بعد مواردی را ذکر می‌کنند. یکی این‌که اگر امر می‌کردم مقام ابراهیم را با جایگاهی برگردانند که در آن قرار داشت و ادامه می‌دهند تا به این‌جا می‌رسند که حرام می‌کردم مسح بر خفین را و بر نبید، حد جاری می‌کردم و امر می کردم به احلال متعین و امر می‌کردم به تکبیر بر جنازه‌ها، پنج تکبیر را و ملزم می‌کردم مردم را به آشکار خواندن «بسم لله الرحمن الرحیم» تا آن‌که فرمودند قطعا از من متفرق می‌شدند.
این حدیث مفصل است و یک بار در ضمن مباحث تفسیری ذیل «بسم الله الرحمن الرحیم»، مفصل و خط به خط تحلیل کردیم. بعضی مواردش به اجمال این بود که این نشان از اقتدار خلفای پیشین و تسلطشان بر فرهنگ‌سازی در امور دینی بود، به گونه‌ای بود و چنان وجاهتی داشت که حتی اگر خلاف فرمان رسول الله می‌کردند و هم حکم آن‌ها محکم‌تر از حکم رسول الله شده بود. دیگر این‌که حداقل بعضی از این اقدامات با آگاهی و از روی عمد بوده است که تحلیلش بماند. دیگر این‌که عبارت «یا أَهْلَ الْإِسْلامِ غُیِّرَتْ سُنَّةُ عُمَرَ» که امام علیه‌السلام از قول مردمان خود می‌گویند، به خوبی نَه تنها جایگاه امیر مؤمنان علیه‌السلام، بلکه جایگاه حضرت رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله را نسبت به خلفیه دوم، بین مردم آن عصر نشان می‌دهد. یا آگاهی مردم از دستورات نبی مکرم کم بوده، یا جایگاه سنت خلیفه دوم بالاتر از سنت نبوی بوده است، به گونه‌ای بوده که جمع کثیری از لشگریان ایشان، تغییر سنت خلیفه دوم را بر نمی‌تافتند و متفرق می‌شدند. مطلب دیگر این‌که بنا بر شواهد تاریخی معلوم می‌شود که ایشان، حتی نسبت به همین امور هم بی‌تفاوت نبودند و در همان مدت کوتاه حکم‌رانی که به پنج سال هم نرسید و هم اقتدار لازم را نداشتند و هم تقریبا تمام مدت درگیر معرکه جنگ‌ها بودند، بی‌کار ننشستند و دست روی دست نگذاشتند که نتیجه آن را بعضا در فقه عامه، بعد از ایشان می‌بینیم. یک نکته دیگر هم بگویم و برویم سراغ بحث خودمان و آن این‌که هم این دست روایات و هم تاریخ گواهی بر این است که نمی‌توان لشگریان امام علی علیه‌السلام را، مصداق شیعه ایشان دانست. بر اساس شواهد تاریخی، اکثر لشگریان ایشان، چه از کوفه و بصره و چه از سایر بلاد، مگر اندکی را نمی‌توان شیعه ایشان دانست و علت حضور آن‌ها در سپاه امام علیه‌السلام، چه در جنگ جمل و چه صفین و چه نهروان، دلایلی دیگری داشته است که بماند. همین عبارت «یا أَهْلَ الْإِسْلامِ غُیِّرَتْ سُنَّةُ عُمَرَ» به نوعی مؤید درون متنی این مطلب است. شبیه این ماجرا را در کربلا هم داریم، یعنی بسیاری از مردم کوفه، حتی آن‌ها که به حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام نامه نوشتند، یا نامه‌ها را مهر کردند، شیعیان ایشان نبودند، بلکه به انگیزه‌های مختلف، دنبال کسی بودند که منافع آن‌ها را، خصوصا در مقابل شامی‌ها تأمین کند و به همین جهت هم بود که وقتی حضور در کنار حسین علیه‌السلام را به ضرر خود دیدند، نَه تنها او را یاری نکردند، که در ریختن خون هم نسبت به هم سبقت می‌جستند.
برگردیم سراغ بحث خودمان که مسح در خفین است و عبارت «حَرَّمْتُ الْمَسْحَ عَلَی الْخُفَّینِ» که آیا عبارت ظهور در ممنوعیت و حرمت فقهی دارد؟ یا در بیان کراهت شدید است. اگر به لغت‌نامه‌های مراجعه کنید، تقریبا همه آن‌ها آن را به معنای ممنوعیت، یا همان معنای فقهی گرفته‌اند. البته انواع اقسامی دارد، مثلا گاهی تکلیفی است، مانند «حَرَّمَ الرِّبا» داریم. گاهی گاهی قهری است، مانند «حَرَّمَ اللهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ». گاهی طبیعی است، مانند «حَرامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أهْلَکْناها أنَّهُمْ لایَرْجِعونَ» و مانند این‌ها که الآن، همه‌اش خاطرم نیست. درباره مسجدالحرام و بیت‌الحرام و حُرُم و إحرام و این‌ها هم نکاتی هست که فعلا نیازی نیست به آن‌ها بپردازیم. آن‌چه این‌جا می‌خواهم عرض کنم این‌که حداقل در کتاب اطعمه و إشربه،روایات متعددی داریم که به صراحت، چیزهایی را حرام دانسته، اما ر مقابل آن‌ها روایات معتبر متعددی وجود دارد که آن‌ها را حرام فقهی یا همان ممنوع نمی‌داند و تنها راه جمع بین این روایات که هر دو هم کم نیستند، این است که بپذیریم، حرام گاهی به معنای ممنوعیت است و گاهی به معنای چیزی که حریمی برای آن قائل شده‌اند، اما نَه حریمی ممنوع الورود، بلکه به نوعی در بیان کراهت شدید است. جمع‌بندی ما در آن‌جا این بود که حرمت، نشان از نوعی نامطلوبیت شدید دارد که در مواردی این نامطلوبیت شدید، ممنوعیت کامل است. با این توضیح باید ببینیم آیا می‌خواهید این حرمت را بر ممنوعیت و حرمت فقهی حمل کنید، یا کراهت بسیار بسیار شدید.
نکته آخر را هم عرض کنم و جمع‌بندی این روایت را بگذاریم برای بعد از یکی دو روایت آینده و پایان بحث. در این روایت، عبارتی هست که امام علیه‌السلام می‌فرمایند که می‌توانستم و شرایظش را داشتم؛ «ألْزَمْتُ النّاسَ الْجَهْرَ بِبِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحیمِ»، ما در حاشیه تفسیر «بسم الله االرحمن الرحیم»، به این مسأله فقهی هم پرداختیم و دیدیم که با نظر مشهور موافق هستیم که جهر «بسم الله االرحمن الرحیم» واجب نیست، بلکه مستحبی شدیدا مؤکد است، با این حساب معلوم می‌شود که تمایل امام علیه‌السلام به الزام جهر به «بسم الله االرحمن الرحیم» از باب استحباب شدید است و نَه لزوم. ممکن است این موضوع در برداشت ما از سایر عبارات هم مهم باشد. حداقل این‌که نشان می‌دهد همه تمایلات امام علیه‌السلام که در این حدیث بیان شده است و تخلف از سنت نبوی می‌باشد، از باب لزوم و وجوب نبوده است. البته اگر کسی نظر مشهور را قبول نداشته باشد و جهر «بسم الله االرحمن الرحیم» را واجب بداند، وضعیتش فرق می‌کند.

فهرست مطالب

باز کردن همه | بستن همه